سه روز آخر دیگه داشتم له می شدم اون تو، این شد که اینقدر به این دختره لگد زدم تا مجبور شد منو ساعت ۱:۵۳ نیمه شب جمعه ۲۵ خرداد ۱۳۸۶ مصادف با ۱۵ ژوئن ۲۰۰۷ در بیمارستان کانتونال شهر ژنو بزاد! وگرنه اگه به خودش بود که معلوم نبود تا کی باید اون تو میموندم.
نمیدونم چرا زودتر مهتاب به فکر وبلاگ درست کردن برام نبود، آخه از من خوشکل تر و شیرین تر و عروسـکَه تر هم مگه وجود داره؟ چرا جهانی نشم؟! بسکه بی ذوقه، مامان جونم رو متهم میکنه که "آیی من بچه بودم اِل نکردین بِل نکردین یه ذرّه ذوق نداشتین..." اونوقت خودش خدای تنبلاست، مهتاب نگو بلا بگو، تنبل تنبلا بگو، دستِ کوچیک لُپای بزرگ موی فر فری وای وای وای!
اما بگذارید بگم از کاظم! اولین بار که صداش کردم بهش گفتم "اِام" یک حالی داد، یک حالی داد! فکر کنم شیش ماهم بود، چنان منو چلوند که تا یه هفته شیش بگم درد میکرد. این بابای من که من از لجش بابا کاظم صداش میکنم ته تیپ و قیافس، قدّ بلند چشم تیلهای عینک کلفت وای وای وای!
آهان تا یادم نرفته بگم که یه راه ساده برای وایستادن کلّه میز ناهار خوری پیدا کردم، هر کی میخواد بدونه خدات تومن واریز کنه به جیب مامان بابام براش ایمیل میکنم! اوخ اوخ این مهتاب چه چشم غرهای رفت!